آسمانی دررخ باران

 

مثل لبخند خدا می مانی

 و منم مثل کویر

خشک و بی حاصل ازین بادیه هی می نالم...

آه از فرصتِ کوتاه خزان

کار افتاده به طوفان و بلا

تا کجا باید رفت؟

مگر این حالت بدخیم مجازات به ما می گذرد؟

شب سردی ست...

و هر لحظه تنم می لرزد

انگار...

بوی نا میدهد این آبادی

و عجب جنس بدی دارد این تنهائی

از خودم پرسیدم:

دست شب را چه کسی می شکند؟

با کمی فاصله از تنهائی

شور و حال دگری می بینم

همه می خندیدند

خار می گفت: خدایا شکرت

چه کسی می داند؟

شاید این گوی بزرگ را برای دل ِمن ساخته ای

و همه دور دلم می چرخند.

خار آنشب به اندازه ی یک دشت برایم خندید.

 

لحظه ای چشم من افتاد به ماه

با تواضع با عشق

ماه نیز می خندید

دست ِخودرا به چشمان ِ ترم مالیدم

شب زیبا شده بود

ماه آنشب به شکرانه ی این بزم قشنگ می خندید

 

با قدم رنجه ی مهتاب سپیده آمد...

مثل ماه

مثل خار

او نیز می خندید

دستهایش بالا

گونه هایش سرخ بود

چشمهایش با اشک

مثل گل می خندید

همه جا مثل بلور

نور بود...

شادی بود

و سپیده آنشب...

تا به هنگامه ی باریدن باران برایم خندید.

 

دل بریدم از غم

دست کشیدم از آه

و منم خنده کنان می گفتم:

                          

                        نازنین...

  

 

                           مثل لبخند خدا می مانی... .

http://www.hani1917.blogfa.com/ علیرضافتحی

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط سامی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ