آسمانی دررخ باران
پیش به سوی جمکران ... Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ به اندازه تمام روزای زندگیم خوشحالم ازحضورتو ونگاه پرازاحساس تو ازسکوت سردپاییزبه خودلرزیدم نقش بستم روی دیوارسکوت سایه هارنگ به رنگ نقش به نقش می کشم برگِ گلی روی دیوارچشات سبزمیشه زردمیشه سرخ میشه کودکم بازکن این پنجره را تپش قلب تورامیشنوم گونه ات سرخ شده شده دیوارخونه رنگ به رنگ نقش به نقش عطش حسرت باران شوق وآواززمستان نرگس خسته وتنها ریشه داره تویِ این سردی دنیا دل نازکت عزیزم واسه پاییزهم نمیره آدم برفی... من دلگیرم ازتو ازنبودنت ازاحساس گنگ تو مراندیده ای؟ که چگونه بی تاب ات بودم درتومی مُردم وقت ها وثانیه هاعاشق تر بودم حالا قلبم راشکسته ای شمعدانی هایم رادورانداخته ای هنوزکه هنوزه دوستت دارم اماقلبم را شکسته ای دیگربارانی نیست که من باشوقش ازتوبگویم آدم برفی من! فکری کن... قلب یخی ات راآب کن یادمه توی نمایشگاه یه کاریکاتوراستریپ گذاشته بودم.هرکی بهش می رسیدلبخندی میزد.داستان اون،قصه مردفقیری بودکه؛ازشدت سرمابه آدم برفی پناه آورده بود.مردباخودش فکرمیکرد،برای گرم شدن توی این برفا چکارکنه!توی این فکرابود که آدم برفی مهربون بادستای چوبیش صورت مردرونوازش داد.مردخوشحال شدوبادستای چوبی آدم برفی آتشی روشن کرد...اما غافل ازاینکه آدم برفی کاملا آب شده بودوتنهااثری که ازش مونده بود یه لبخندقشنگ بود و یه قلب کوچولویه مهربون به هوای نشریه ... این کوزه چو من عاشق زاری بوده است دربندسرزلف نگاری بوده ست این دسته که برگردن اومی بینی دستی ست که برگردن یاری بوده ست خِیام Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄ƷƸ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ برخیزنازنین دف ها به یادتومی کوبند وگنجشکان مراطواف می کنند درچشم های تو. برخیز تا جهان برخیزد. بانمازشکسته خداشدن دشواراست. برخیز تاآسمان سپیدی انگشتانت را به نیایش تکرارشود. شاید دوزخ لحظه ایست که درنبودنت آه می شوم وبهشت جای پای آمدنت. امروزبی تو جزیره ای سرگردانم که تنهاصدای قناری ها زنده بودنش راتکرارمی کنند استادم محموداکرامی هوای تازه می خواهم ازاحساس ایام محرم است.. مدتی است که به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم یک جای دنج ودوست داشتنی کل شهرزیرپاهامونه بلندترین نقطه شهر، توی یک برج گه گاهی هم توی ابرا ...دلگیرنیستم ازاین هجرت بلکه خیلی هم خوشحالم که بدین جااومدیم تمام اتاقامون روبه حیاط وخیابونه ویه حیاط خوشگل مشگلم داریم برف سطح حیاط و پوشانده من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم من صدای نفس باغچه رامی شنوم. وصدای ظلمت را،وقتی ازبرگی می ریزد. وصدای،سرفه روشنی ازپشت درخت، عطسه آب ازهررخنه سنگ، چکچک چلچله ازسقف بهار. وصدای صاف،بسته شدن پنجره تنهایی. وصدای پاک،پوست انداختن مبهم عشق، متراکم شدن ذوق پریدن دربال وترک خوردن خوداری روح من صدای خواهش رامی شنوم وصدای،پای قانونی خون رادررگ، ضربان،سحرچاه کبوترها، تپش قلب شب آدینه، جریان گل میخک درفکر شیهه پاک حقیقت ازدور من صدای وزش ماده رامی شنوم وصدای،کفش ایمان رادرکوچه شوق وصدای باران را،روی پلک ترعشق روی موسیقی غمناک بلوغ روی آوازانارستان ها. ای که همه هستی من

میدونی آخرین روزایِ پاییزبه پایان داره میرسه قصه اون نقاش پیری روشنیده بودی عاشقانه قلموش وبرمیداره وروی دیوارهمسایه آخرین برگ روسبز میکشه قصه همون کودکی که زندگیش دردستان برگ بودومیگفت باافتادن آخرین برگ پاییزمرگ من فرامیرسه این نوشته ها تقدیم اوکه شاهکارش مانع ازمرگ کودکی شددرحالیکه قلب بیمارنقاش
درآن ساعات شب وسردی هوا به شمارش افتاد.



دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
گاهی اوقات میگم...که! اتفاقات عجیب وغریبی برام میفته یکیش همین امروزکه یکی(یه آشنا) باهام تماس گرفت وراجبه نمیدونم چی صحبت کردبعدش از چاپ نشریش
گفت
وبعدش گفت :ببخشین باهمراه تماس میگیرم شما حتما ازخونه باهام تماس بگیرین تازه وقتی باهاش تماس گرفتم حرفی برای گفتن نداشت وازهمه عجیب تر
میگفت :خوب داشتی میگفتی :خیلی تعجب کردم
ته دلم میخندیدم
بهش گفتم شمابفرمایید.گفت:نه اول شما بفرمایید.چشمام وبستم وحرف زدم ...حالا راجبه چی؟
ازآب وهواگفتیم ازبچه همسایه گفتیم وازخیلی چیزا که خصوصیه
...
آخرشم گفتم چقدرحلال زاده بودین یادتون کردم.کلی ذوقید وگفت
ببخشین توی چه فکری بودین که یادم افتادی ...بیش ازحدسمج بود
گفتم :همینطوری تله پاتیه دیگه، آقای تقی پورو توی برنامه تلویزیونی دیدم و یهویی یادکل مجموعتون افتادم برای اتمام حرفم گفتم :سلام من روهم به مشاور...برسونیدوباخوشحالی تمام خداحافظی کرد
.
ولی
...
ای داد
...
واقعأ چه کار داشت
.

بوی نم می آید،ازپشت پرچین های باران
سایه هاعبورمی کنند ومن زیبا ترمیشوم
باگیسوانی باران خورده
وچشمانی که به رویاهایت نزدیک است
متبسم وآرام نگاهت می کنم
این جا عاشق ترازخورشید خواهانم
تورا
وفردارا
من عاشق بوده ام
و دل هزاران نفر برای بین الحرمین پر میزند...
یا حسین فاطمه هر عاشقی حرفی برای گفتن داره
به حرف دل ما هم گوش می کنی؟
ازپنجره های این جا نه تنها خیابونا وساختمونای کلاسیک وباصفا رومیتونی ببینی بلکه آسمونش حسابی ابری وخوشگله درست مثل حس من وتو...
این جااحساس خوبی دارم حس میکنم هستی میدونی مدتیه احساس میکنم بوی ریحون میآد
آخرین تصمیمم، اینه که پزشکی بخونم دلم میخوادازفرصت های زندگی استفاده کنم درضمن دکتراآدمای مهربون وپولداری هستن منم بلاخره دیگه...
امروزهمش یادمحمدرضا بودم خیلی دلم براش تنگ شده یادمه یه فندک شیشه ای بنفش به من کادوداده بودبایه انگشترومجسمه همشون همون روزاول خراب کردم دیروزوقتی وسایلم رومرتب میکردم فندک شیشه ای رودیدم خیلی ازدیدنش خوشحال شدم تنها یادگارمحمدرضا فقط چندقطعه عکس ویه فندک یادگاری هست خیلی وقته سرخاکش نرفتیم محمدرضا خیلی جوون بوداما سالهاست که ازپیشمون رفته میدونی چشماش خیلی شبیه توبود یکمم شبیه خسروشکیبایی مخصوصا صدای پرطنینش وقتی صدا میزدآبجی کوچیکه براش نازمیکردم ومیپریدم توی بغلش ،دلم برات تنگ شده داداشی قشنگم یادمه همیشه توی جبهه برام نامه میدادی وچندتاعکس شیش درچهارازکله کچلت مینداختیو و واسه ام میفرستادی من که زیادسواد موات درست حسابی نداشتم برات عوض جواب نامه تمبروپوست آدامس خرسی وباگلای خشک میفرستادم گاهی پای مرغابی وحناخانم روتوی جوهرمیزدم ومیگفتم مرغابی وحناهم به یادت هستن برای اونا هم بجنگ داداشی...
دیشب بعدازمدتهادورهم بودیم مامانی آنفلانزاگرفته ،پدرجونم روی کاناپه کنارشومینه خوابیده منم گاه گاهی عطسه میزنم اما مثل همیشه روی پاهامم اگه دلتنگی هست نبودن توست
راستی دوتادوستم پیداکردم توی این خونه سبزدوتا یاکریم خوشگل گاه گاهی کنارپنجره اتاقم میشینن وبا نوکای نانازیشون به شیشه اتاقم میکوبندیادم رفت بگم ، هوای ابری شهرم امروزآفتابی شده برفام کم کم دارندآب میشند آدم برفی من حداقل قلب یخی ات روآب کن زلال باش...
این قطعه ازشعرسهراب رو خیلی دوست دارم.
عاشق شیدای تواست!
دست تقدیر
مرابرد،
به مهمانی ماه
لیک امشب شب چشمانم
بی قراری می کنند
دردروازه شهر
پشت فردای دگر
فردایی است
من همان فرهادم
بهرشیرین بتی ساخته ام
ازاحساس
وتراچون بت آذر
پرستیدم، پرستیدم
وتو،ای باوفای من
صفای سینه قلبم
برایم بخشیده ای ایمان پرواز
اگرچه بال شاهینم نباشد
دلم راباهستی ات پرنورکردی
دمادم ازرخت سیراب گشتم
سروپاشوق گشتم شادگشتم
شکستی شیشه غم را
گسستی عهدماتم را
زپاییزم رهاکردی
رها...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








