آسمانی دررخ باران
انار :لیلی زیر درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست لیلی چکید… لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد. زنجیر :لیلی زنجیر نبود دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد. دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری. خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود. امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد. یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست. لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دیگر او آزادی بود. درفکراین بودم که بعضی ها چه کارمیکنند که پولدارمیشند که داستانی ازغیب رسید و ... شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. می رفت ودردلش اثری ازصفانبود می رفت وآن نگه دگرم آشنانبود دانم کنون که هرچه سرودازوفاومهر بهرمن وفریب دلم جز ریا نبود ازآن همه شبی که براهش سپیده شد افسرده ام که سزایش وفانبود می خواندمش خدای خودوعشق جاودان اوراکه ازسیاهی وشیطان جدانبود باسحرشعروپروبال مرغ عشق می بردمش به عرش ولی اوخدانبود ازجنگ رازدل به برش عاشقانه ها بس خواندم ودریغ که اوآشنانبود. جیک جیک مستونت بود!فکرزمستونت بود؟ حال وهوای نگران کننده ای شده اون هم باشعارجهاداقتصادی چون بعدازاین بایددخل وخرجت روبسنجی ووبرای یک عمرپیریت تلاش کنی که لااقل چیزی برات بمونه که اگه زنده باشی واستفاده کنی تکلیف اونایی که یک ارث کله گنده گیرشون میآدکه معلومه کاری باجهادوقشون کشی ندارند.خداکنه ژان وال ژانی پیدابشه ودست ما بینوایان رابفشاره! تو ی این شب سیاه شدم مهمان قلب شکسته ام گاهی اونقدربه خودم روحیه میدم که یادم میره که چی بودم وچی شدم .راستش این بیخوابی رومدیون مهمان های گرامی میدونم که شبی جلوس داشتیم ویک جورایی دیروقت تشریف بردند وگرنه هزارشاهزاده روخواب میدیدم ونرسیده به هزارو یکمین شاهزاده رو مراد میگرفتیم. ملیجون دوست مون هم ، یک ریز اون وسطا اس میدادوخودش روبرای اومدن به خونمون دعوت میکرد البته موضوع کاروپول بودوباید همتمون رومضاعف کرده و چاره ای بیندیشیم که جیک جیک مستونت بودفکرزمستونت بودروبرای من نسل سومی مصداق نشه! بعضی اوقات که فکرمیکنم دلم برای یکی خیلی تنگ شده !دلم اگر چه برایت عجیب دلتنگ است همیشه وهمه جاآسمان همین رنگ است. ببین سرشته کلام به ناکجاآبادهم میرسه توی این دلتنگی ها ... اصلن من فکرنکنم ،بهتره !برم یک لیوان چای پاسبان دیده میل کنم و برای فردا هم یک فکری برداشت. درسفرراهیان نورحاج مهدی هرازگاهی جوکی میگفت:مثلا باابریشم یک جمله بساز...آسمان ابریشم قشنگه،....... براستی خاطرات آزادگان اززبان خودشون بسیارزیباودوست داشتنی است. اززبان آزاده ای که خاطراتش را شعرکرده زیباتر... خاطرات یاددارم اولین باری-که ماراهی شدیم سال شصت وپنج بودوکاروانی هم نفس کاروان عاشقان کربلا-پیروجوان ازخراسان بزرگ-ازاسفراین تاطبس الوداعی باامام ثامن(ع)-آنگه سوی رزم فکرهاخالی زدنیابودولذات وهوس هرم خوزستان ودودجنگ،دربدو ورود آژیرقرمز،خوشامدگویمان،بودازجرس یادم آمدازجماعت-ودعای وحدتش بعدهم،ناهارمان-ساچمه پلوبودوعدس سوی خطرفتیم-هرکس،مستقردرسنگری تیروترکش زان طرف،ازاینطرف نیش مگس داخل سنگر،پرازموش و-هواپرازپشه خارجسنگر،خطر-خمپاره بودوتیررس خط اول،عشق وسودابودوسرهاروی دست فارغ از،امیال دنیایی- ودیناروفلس جبهه،مملوبود،ازایثاروتقوی ونشاط هم دعاجای خودش-هم حاجی قاطی ملس چون تنوری بود،جبهه-جای ذوب ذنب ها مرحبا،برآن سبکبالان –که جستندازقفس
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... .
اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
به نقل از کتاب شاه گوش میکند؛ ایتالو کالوینو
…


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








