آسمانی دررخ باران

 

به راستی که لبنان عروس خاورمیانه است وهزاران برابرزیباترازشمال ایران

 

این چهارروزی که درلبنان اقامت داشتیم ارزنده ترین لحظات بود.برای من،

 

منی که میخواستم برای مدتی دور باشم درمسیربعلبک وصیدا تپه ای بودکه

 

سنبل جنگ رونشون میدادوبه صورت فشرده ومجسمه گونه تانکهابرروی هم

 

سوارشده بودندوحالت شکافتن دیوارهاتوسط تانک بودفردی که داخل ماشین

 

بودتوضیح میدادکه چندصددلارخرج این مجسمه شده...

 

شمال لبنان تنهامنطقه ای بودکه مجازبرای رفتنه توریسته ،به شهربیروت که

 

رفتیم هنوزآثارترکشهای گلوله برروی برخی ازدیوارها ی ساختمانها دیده

 

میشد.یک خاصیت خوبی که کشورهای عربی دارندسفیدبودن منازل اوناست که

 

این باعث زیبایی هرچه تمامترمنطقه میشه مناطق شمالی بیروت اکثرامسیحی

 

نشین هستن و ساختن مجسمه های سنگی  سفید،یکی ازصنایع دستی اوناست که

 

برفرازتپه های  بلندوسرسبزمناطق کوهستانی اون ،مجسمه های عظیم جثه

 

حضرت مسیح بادستانی باز خودنمایی میکرد.

 

درمنطقه ساحلی لبنان به رستورانی زیبایی رسیدیم که روبروی دریابودبه اون

 

منطقه جزیره عشاق(صخره عشاق) میگفتن وواقعاهمینطوربود.اروپایی

 

بود...درضمن کنتاکی عالیی هم داشت.

 

نمیدونم کسی تاحالا بهشت رودیده یانه اماواقعابهشتی بود.دریای مدیترانه آبی

 

آبی مثل فیروزه ومثل قلب تو،«زلال»میون این همه زیبایی به یادت بودم...

 

واماآنچه که باعث زیبایی وحیرت میشدمنطقه پرپیچ خم کوهستانیش بودکه با

 

هرحرکت اتوبوس ؛اشهدخودراگفته وگاهی اعماق دره رونگاه میکردیم ودریای

 

آبی وشهرزیبارو به تماشامی نشستیم وبعدازاین مناظرزیبا به غارهای معروف

 

جعیتا رسیدیم که اون هم برفرازتپه عظیمی است ودیدن ازاین دوغارآبی

 

وآهکی واقعازیبابودوبیرون اون مجسمه ای تقریبا 4متری  سنگی که اسمش

 

روگذاشته بودم غول چراغ !

 

مدتی هممون برای استراحت به گوشه ای پناه بردیم وازریزش نابهنگام باران

 

ذوق زده شدیم

 

این گوشه ای ازاین سفروخاطراتش بود.درضمن سال نومبارکبای بای

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |

دراین ساعات آخرسال حرفی برای گفتن نیست.شایدبتوان گفت: بغض آلودشده این زندگی ،زندگی که حسادت وتهمت ودروغ شده ابزاردست آدماش.چقدرروی زمین بودن برام تنگ شده دیگه جایی برای موندن نیست بایدپربکشی جایی که دورباشی دوردوردورترازهمیشه وهمه وقت

پیش هیچ کس

آخه مگه کسی هم پیدامیشه که دلش بارونی باشه وچشاش آسمونی؟

خونه عشق روهم خراب کردند. نمیدونم! کی؟!

آخه مگه فرصتی هم داری که بمونی ودوباره بسازی؟

کسی یادش نیست کی هستی

آخه مگه نمیدونی حسادت کورکرده این آدمارو

اگه مومنی میگن کافری

اگه عاشقی میگن فاسدی

اگه حق بگی میگن حذفی (نیستی)توباختی

اگه مهربونی میگن نامهربونی

اگه بگی دوستت دارم میگن خداحافظ

اگه اگه هزارتااگه هست که...

امامن که ناامیدنمیشم

هنوزم خواهم نوشت که چشمانت رادوست دارم

وازدوردستها برایت دست تکان میدهم

هنوزشمعدانی های خانه امان  ریشه هایش نخشکیده

وهنوزقصه رزها ادامه داره وهنوزلبخند زنبق ها روبه یاددارم...........

پنجره راکه میگشایم ،هنوزهم بوی عطرگلهای درخت به، به مشام میرسه

من هنوزهم زنده ام

کمی هم به فکرمن باش .

میدانم

میدانم

من ایمان دارم که زندگی درحال تحول است

وبایدبخندی حتی اگرروزهاوشب هابروقف مرادت نباشد

 

من امشب سینه ام پرنورودرجانم چراغانیست.

من امشب هستیم درانتظارموکب فرداست.

من امشب ازشراب شوق سرمستم،

شب چشمان من امشب

سراپابی قرارروی خورشیدست.

چه فردائی!

چه فردای خیال انگیزوزیبایی

توفردابازمی گردی

دوباره لحظه های سردوخاموشم

پرازتک خوشه های نورمی گردد

وجودبی قرارمن

زدیدارت

سراپاشورمی گردد.

توفردابازمی گردی

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |

امروزبعدازیکی دو هفته کارمشقت باربلاخره به عصرپنجشنبه رسیدم وبگذریم

 

که امروزچه روزی بود به سراغ چمدونا رفتم وخودم روبرای سفرچندروزه به

 

لبنان آماده کردم .شوق خاصی دارم فقط برای رفتن برم وبرم که فعلاداغونم

 

ازیک لحظه ماندن وایستادن...

 

چه عاشقانه مراهمرهی، تو می کردی

دراین سفرکه جداازتوراه پیمودم

ترا بدامن هرلحظه ی زمان دیدم

نشسته پیش توازعالمی رهابودم

 

خدایاخسته ام توخسته نباشی...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |

 

درد راباید گفت

 

حرف رابایدزد

 

رود  باید شد و رفت

 

دشت باید شد و خواند

 

کوه باید شد و ماند

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |

به نام خالق یکتا

دلم بدجوری هوای خونه خودش رو کرده «مسجدالحرام»باهزاران پرستو ،که

 

بال میزننددرآسمان مکه...خدایا! خودت کمک کن که این ساعات و دقائق آخر

 

عاقبت بخیرشیم وباافتخاردرسال جدیدحضورپیداکنیم.

 

مامان برای سومین بارکتاب «توازبهشت آمده ای »رو تمام کرد.وازفاطمه گفت

 

که دردنیاوبهشت دوهم صحبت دارد که یکی ماهی کوچک طلایی ودیگری

 

فرشته آبی است که خواندن این کتاب شایدروح شما رو نوازش بده...

 

دوست دارم ازخوبی های امسال بگم نه از...

 

هنوزچشمانت رامیخواهم باهمان شمعدانی باهمان زنبق های خاطرات

 

قصه می زیاده وجبران خلیل یادت هست...

 

قصه شهریار گفتن ها...میرزاده عشقی...

 

واشعارسهراب:زندگی رسم خوشایندی است

 

زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ

 

پرشی دارداندازه عشق.

 

زندگی چیزی نیست،که لب طاقچه عادت ازیادمن وتوبرود.

 

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ