آسمانی دررخ باران
وقتی ولم کردی اول گریه کردم بعدباخاطراتمون زندگی کردم... وهربارکه خوبیهامودیدم،بیشتربه ارزش خودم پی بردم وآروم خاطرات باارزشم روازوجودتوپاک کردم ووقتی تنهاشدم اینبارخودم روپیداکردم...چه نازنین،چه دوست داشتنی... همه اینهامن بودم... اوهوم... ازت ممنونم که من رورهاکردی. این باربهترازدفعه قبل خودم روشناختم. بااین لطفت کمکم کردی که جایی توی قلبم بای خودم بازبشه... ودوباره فرصت کنم که بیشتربه خودم عشق بورزم وبیشترفکرکنم... ساعتهاروکناهم جمع کردم که شایدلحظه ای ،بیایی همین جاروبروی در ومن به آغازین دل بسته ام . چه کنم که سوگنامه من برایت معنایی ندارد. امابازهم میانه دررابازگذاشته ام وبرای کبوتراتن دان پاشیده ام خواستی که بیایی.....نه بیابرایت عودواسفندروشن خواهم کرد. زندگی، هنوزهم زلال است تواینک بخواه ! که خواستنت راآغازی است. قوی تنهای من! بازگردکه گندم زارهابرایت دلتنگن آرام می نگرم! که بیایی ازکی؟ ازکجا؟چگونه؟ برکن این پیله را! پروانه من! نگاهم چتری است ازروزهای انتظار که بیایی! بادوبال فرشته ! این قفس رابرکن! رهاشوازخویشتن. باران ببار زلال ... دل غمگین وخسته ام بی تو ناله کرده بهانه می گیرد بی توای جاودانه خورشیدم شایدم درزمانه می میرد بی تووخنده های شیرینت آسمان دودیده بارانیست بی تووباغ سبزچشمانت دل بدست غم توزندانیست من نمی خواهم این بهاران را باغ سبزوشکوفه باران را دل غمگین من تراخواهد که بهارآوردی دل وجان را
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








