آسمانی دررخ باران
توای امیددلم مهرجاودانه ی من بیا،بیاوقدم نه شبی بخانه ی من زعطرآمدنت فصل سبزمی آید به باغ زندگی ای دلنشین نشانه ی من طلوع روزتوئی همتی که برفکنی غروب مانده واین شام آشیانه ی من چومرغ دوروجدامانده ازبهارانم که بی توکس نشنیده دگرترانه ی من توآرزوی منی،آرزوی جاویدم توای بهانه ی هرشعرعاشقانه ی من بیابیاکه بنای غمم فروریزد دمی که همچونوربتابی درون خانه ی من لبخندفراموش نشه! این روزهاچه روزهای عجیب غریبی شده چه آدمهای متفاوتی باچه فکرای عجیبی پیدامیشن! به هرکی خوبی میکنی؛ای همون لحظه دوست دارندوبعدازدقایقی اینگاردشمن ترازتوپیدانمیشه! اگه کسی رودوست داری بیزارمیشی چون طرف مقابل حتی حاضرنیست توروبشناسه یازودقضاوت میکنه! اگه نزدیک ترین کسی که باهاش هم بازی بودی دعوتش کنی بیادخونت باهات قهرمیکنه! هزارتااگه هست که هممون روگرفتارکرده.سعی میکنم توی این بی رنگی هاخودم روپیداکنم قسم به تمام عشقی که به تودارم وهمیشه کنارم هستی تمام این ناملایمتهاروتحمل کنم به ایستم وبه تمام آنچه که ازاین روزگارمیبینم روطی کنم . همیشه بایدعاقلانه فکرکرد.وقتم ،وقت باارزشم روبرای توودوستانی میگذارم که حتی درسخت ترین موقعیتهالبخندبزنند. روزگاری عشق حرف سال بود هردلی دارای شورحال بود هچکس ازآشنایی کم نداشت عاشقی رایج ترین منوال بود روزهای کودکی یادش بخیر آفتابی درتمام سال بود من نشستم زیرشاخ لحظه ها درکنارم زندگی سیال بود دست بردم تابچینم میوه ای زندگانی آرزوی کال بود.


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








