آسمانی دررخ باران

 

 

 

ماهی وتنگ بلور

جانمازمادرم

تیک تیک ثانیه ها

یک سبدوسیب وانار

به مشام میرسد،بوی بهار

 

سرخی تسبیح تو

شده امروز

واسه من یه خاطره

دوتاشاه بلوط

قهوه ای 

گره خورده به سرش

یاداون روزابخیر

یه قرآن کوچولو

دادی به من

دوتاخط

خاطره

واسه این بهاردادی

یادته شعرات همش

کودکانه بود

 

توخودت خوب میدونی

که تودلم

توهمون ماهی بودی

سرخ بودی سرخ بودی

مثل انار

گلکم

تاج سرم

توکجارفته بودی

من هنوزهم

منتظرم

ذره ذره این بهار

داره میاد!

من نمیدونم به کی بگم

سلام !

منتظرم!

 

اگه بارون بباره

من برات چترمیشم

شده بازهم منتظرم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |

 

زخمه های باد

برتارهای این چگورزمستانی

وآوازی موهوم

درشبستانهای خاطره

واین،نه که افسانه ی خواب

سرودبیدارباشی است

درگوش رویای تو

من برای تست که می نویسم

برای تو

دخترکم

نازنینم

پسرم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط سامی نظرات () |

 

 

بارانی باید.....

همه چیزگاه اگرکمی تیره می نماید.....

بازروشن می شودزود

تنهافراموش مکن این حقیقی است:

بارانی باید،تاکه رنگین کمانی برآید

ولیموهایی ترش تاکه شربتی گوارافراهم شود

وگاه روزهایی درزحمت

تاکه ازما،انسان هایی تواناتربسازد.

خورشیددوباره خواهددرخشید،زود

خواهی دید.

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط سامی نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ